تحلیلی بر کتاب «نه طبقه، نه متوسط؛ فاعلیت سیاسی گروههای میانی جامعه در اندیشۀ سیاسی چپ»/مراد ثقفی/شیرازۀ کتاب ما
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مجمع ناشران انقلاب اسلامی، مجله گاه نقد در پنجمین شماره خود به تحلیل کتاب «نه طبقه، نه متوسط؛ فاعلیت سیاسی گروههای میانی جامعه در اندیشۀ سیاسی چپ»، نوشتۀ مراد ثقفی از انتشارات شیرازۀ کتاب ما پرداخته است که در ادامه آن را از نظر میگذرانید.
نگاهی اجمالی
اکثر متفکران سوسیالیست بر این باورند که طبقۀ پرولتاریا طبقۀ موجد دگرگونی در تاریخ است و علاوه بر آزادساختن خود از بند استثمار سرمایهداری، دیگران را هم آزاد خواهد کرد. مراد ثقفی در نه طبقه، نه متوسط سعی کرده است اختلاف این باور و آنچه را که در واقعیت رخ داده است، بازنمایی کند. ثقفی معتقد است طبقۀ متوسطی که در آثار متفکران چپ تحقیر میشود، خود بزرگترین تحولات سیاسی را رقم زده است، تحولاتی که طبقات پایین جامعه از جمله طبقۀ کارگر از ثمرات آن نیز بهرهمند شدهاند.
ثقفی در این کتاب، تجربۀ رویدادهای سیاسی مانند شورشها و انقلابها در سه کشور فرانسه و آلمان و بریتانیا را بازخوانی کرده است. ایدۀ اصلی نویسنده این است که در خلال مبارزات کارگری، آن دسته از نظریهپردازان مانند مارکس و انگلس که بر ضرورت مبارزۀ رادیکال و خشونتآمیز تأکید میکردند، حذف شدند و دیگر نظریهپردازان موسوم به تجدیدنظرطلبان، مانند لاسال و برنشتاین، توانستند با صورتبندی مبارزه در قالب مبارزات سیاسی و پارلمانی و با مشارکت طبقۀ متوسط، تجربۀ موفق سوسیالدموکراسی را شکل دهند. ثقفی در این کتاب، به نقد تحلیل طبقاتی اندیشمندان چپ دست یازیده است و بهویژه با تحلیلی که آنان از روند دگرگونی تاریخ دارند، مخالفت میکند. نه طبقه، نه متوسط بازخوانی تاریخ معاصر اروپا از منظر دفاع از طبقۀ متوسط است.
مروری تخصصی
کتاب با مقدمۀ نویسنده شروع میشود. او سعی کرده است با ذکر مثالهایی از جایگاه طبقۀ متوسط در آثار جریان چپ، یک واقعیت را از همان ابتدا برای مخاطب خود روشن سازد: فصل مشترک تمام این آثار، طرد و حذف و بهحاشیهراندن طبقۀ متوسط است. در واقع، طبقۀ متوسط در ادبیات معمول چپها دچار سکوت و انفعال تاریخی شده است. پس از آن، شاهد متن کتاب هستیم که از هفت فصل تشکیل شده است.
عنوان فصل اول کتاب، «چپ و طبقۀ متوسط؛ بررسی یک نسیان نظری» است. در این فصل، جایگاه طبقۀ متوسط نزد مارکس و انگلس با تکیه بر مانیفست کمونیست بررسی میشود. ثقفی با ارجاع به متون قصد دارد این ایده را عرضه کند که عموماً نگاه به طبقۀ متوسط در آثار، یا بیاعتنایی و بینامی است یا نگاه بهشدت منفی که باید از سر راه برداشته شود تا رهایی پرولتاریا اتفاق بیفتد. از یک سو، این طبقه بهشدت منفعل توصیف میشود که جور رهاییبخشی آن را باید طبقۀ کارگر بکشد و از سوی دیگر آنچنان با بورژوازی متحد است که بهمثابۀ دشمن و مانع رهاییبخشی ترسیم میشود. در ادامۀ فصل، دو رویکرد در اندیشۀ چپ یعنی مارکسیسم و کمونیسم، بهلحاظ اشتباهات در تحلیل طبقۀ متوسط نقد میشوند.
عنوان فصل دوم، «فرانسه؛ سوسیالیسم بر زمینۀ انقلاب» است. برابریخواهی یکی از آرمانهای مبارزه در جریان انقلاب فرانسه و حوادث پس از آن است. ثقفی بر این باور است که در فرانسه، سنت سوسیالیسم بر طبقۀ خاصی تمرکز نکرد و اقشار مختلف، بهویژه طبقۀ متوسط جامعه، نقش مهمی در آن داشت.
نویسنده در ادامه تجربۀ خونین کمون پاریس را بررسی میکند که در آن، نوعی تقابل اندیشهها نیز رخ داد. وی به تناقضهای مارکس در این بین اشاره میکند که مراحلی از تأیید و نفی و بیاعتنایی به این رویداد را گذرانده و سرانجام علت شکست آن را بهکارنگرفتن خشونت و تبدیلشدنش به انقلاب دانسته است. مارکس اینجا طبقۀ متوسط را محکوم میکند که جلوی حرکت رهاییبخش بنیادین پرولتاریا را گرفت و ترمز آن را کشید. البته اسطورۀ کمون، در اندیشۀ سوسیالیسم انقلابی تداوم یافت. کمون نماد تعارض دو ایدۀ کمونیستی و سوسیالدموکراسی بود. ثقفی معتقد است برخلاف آرای تاریخنگاران مارکسیست، تاریخ ثابت کرده است کدام اندیشه توانست بهخوبی به حیات خود ادامه دهد.
عنوان فصل سوم، «انگلستان؛ سوسیالیسم بر زمینۀ مبارزه برای حق رأی» است. برخلاف تجربۀ فرانسه که سوسیالیسم خود را بر بستر کنش انقلابی هویتیابی میکرد، کنشگری سیاسی گروههای مختلف طبقۀ متوسط در انگلستان حول یک ایده سامان پیدا کرد: تلاش در جهت بهدستآوردن و بسط حق رأی. جامعۀ مدنی در انگلستان خصلتی داشت که همیشه در آن، طبقات متوسط از منظر تحولخواهی و عدالتطلبی و برابریخواهی از منزلتی خاص برخوردار بودند. در انگلستان، این مبارزه با موفقیت همراه بود و در نظم سیاسی جدید هم وارد شد. اتحادیهها و تشکلهای کارگری در قالب حزب کارگر وارد کنشگری سیاسی شدند و تحقق مطالبات خود را دنبال کردند. در نهایت نیز احزاب به احزاب تمامطبقاتی تبدیل شدند. در بخش آخرِ فصل، به آرای سوسیالیستهای انقلابی با مرکزیت نظریات لنین توجه میشود که سعی کردند با طرح مفاهیمی مانند «امپریالیسم»، این وضعیت را توجیه و تبیین کنند.
«آلمان؛ سوسیالیسم بر بستر ملتسازی» عنوان فصل چهارم کتاب است. تجربۀ آلمان از این لحاظ منحصربهفرد است. بهعقیدۀ مارکس و بسیاری از اندیشمندان چپ، آلمان جزو کشورهای عقبمانده و مرتجع آن زمان بود و در مقایسه با فرانسه و انگلیس، تازه وحدت خود را به دست آورده بود و باید فرایند ملتدولتسازی را طی میکرد. مبارزۀ کارگری در این کشور نیز همواره در تقابل شدید نحلههای مختلف بود که بهنظر نویسنده، تقابل مارکسیستها و غیرمارکسیستها مهمتر است. از یک سو مارکس همواره دست به تحقیر دولت میزد و نیروهای سیاسی چپی را که با آن همکاری میکردند، خائن میدانست. از سوی دیگر، برخی متفکران مانند لاسال سعی کردند مبارزۀ خود را با فرایند ملتدولتسازی سازگار کنند. گروه اخیر سیاستهای اجتماعی را دنبال کردند و در قالب برنامههایی مانند برنامۀ گوتا، پیشنهادهایی را به دولت عرضه میداشتند. سرانجام نیز حزب سوسیالدموکراسی بر اساس این عقاید شکل گرفت.
ثقفی بر این باور است که در آلمان نیز در تشتت آرا و اختلافات اندیشمندان چپ، لاسال و پیروان او بودند که توانستند سیاستهای اجتماعی و بهبود اوضاع کارگران را دنبال کنند. در اینجا شاهد الگوی مطلوبی از کنشگری طبقۀ متوسط هستیم که ثمرات فراوانی برای طبقات پایین داشته است.
عنوان فصل پنجم، «طبقه؛ یک مفهوم عاریتی» است. این فصل به بررسی سیر تطور مفهوم طبقه در عرصههای مختلف علم اختصاص دارد. گام نخست را میتوان اخذ مفهوم طبقه توسط مفسران سیاسی از علوم طبیعی بهویژه گیاهشناسی و جانورشناسی دانست که متأثر از دستاوردهای نظری و پیشرفت آن علوم بود. در گام دوم، «از علوم انسانی به علمالاقتصاد»، طبقۀ متوسط اندیشمندان فیزیوکرات وارد تحلیلهای اقتصادی شد. گام سوم با عنوان «از اقتصاد به جامعه» را هم این اندیشمندان برداشتند. کنت و سنسیمون که از اولین جامعهشناسان بودند، گام چهارم با عنوان «از جامعه به سیاست» را برداشتند و در نهایت گام پنجم از سوی تاریخنگاران سلطنتی فرانسه برداشته شد: از سیاست به تاریخ و پیدایش مفهوم «مبارزۀ طبقاتی» بهمثابۀ یک فلسفه. در ادامۀ فصل، نویسنده به نقد تحلیل طبقاتی دست میزند و تجربۀ طبقۀ متوسط را از شمول تحلیلی آن خارج میداند.
«نه طبقه، نه متوسط» عنوان فصل ششم کتاب است. در این فصل، به بازاندیشیهای جامعهشناسان چپ در تحلیل کنشگری سیاسی طبقۀ متوسط پرداخته میشود. در آثار متأخر جریان چپ مانند آثار نیکوس پولانزاس و رالف دارندورف، افق تحلیلی گستردهتری را شاهدیم. دیگر طبقه نوعی مفهوم ایستا در نظر گرفته نمیشود و مفهوم تحرک اجتماعی امری پذیرفتهشده است. همچنین بر زمینههای اجتماعی و فرهنگی طبقات، علاوه بر وجوه اقتصادی مانند نقش در جریان تولید، تأکید میشود. ثقفی معتقد است سرانجام تاریخ بر فلسفۀ تاریخ پیروز شده و آرای مارکس دربارۀ غایت تاریخی طبقۀ پرولتاریا محلی از اعراب ندارد.
در فصل هفتم تحتعنوان «مؤخره» نیز تلاش شده است تا بهصورت اجمالی به محتوای فصلهای قبل با تأکید بر نقش پنهان و کمتر شناختهشدۀ فعالیت سیاسی قشرهای میانی جامعه پرداخته شود.
درآمدی تحلیلی
نه طبقه، نه متوسط حول مسئلهای نوشته شده که در بررسی و نقد اندیشۀ چپ، کمتر به آن پرداخته میشود: جایابی طبقۀ متوسط و کیفیت فعالیت آن. این موضوع از موضوعات بدیع در بررسی اندیشۀ چپ است و از این لحاظ، کتاب حاضر کمتر رنگوبوی آثار معمول را دارد که صرفاً تقریری از نظریات هستند. بررسی نحلههای گوناگون سوسیالیسم در سدههای هجدهم تا بیستم، در عین تسلط نویسنده بر تحولات سیاسی فرانسه و انگلستان و آلمان، با تکیه بر بررسی مبارزات کارگری وزن علمی کتاب را افزایش داده است.
البته باید اذعان کرد که نمیتوان کتاب حاضر را پژوهشی جامع دربارۀ طبقۀ متوسط در اندیشۀ چپ دانست. بهصورت مشخص، شاهد سوگیری خاص نویسنده با تأکید بر کارایی عملکرد سوسیالدموکراتها و تجدیدنظرطلبان هستیم. البته در بررسی این افراد و مخالفانشان تا حدی مبالغه و بزرگنمایی شده است. خوانش آثار مارکس با تأکید بر مانیفست کمونیست و برهۀ خاصی از زندگی او صورت پذیرفته است که در نهایت از آن، تصویری با مختصات ذیل ترسیم میشود: فعال مبارزاتی که بهصورت ایدئولوژیک و افراطی طرفدار رویۀ خشونتآمیز و سرنگونی قدرت حاکم است و در این راه حاضر نیست با هیچکس وارد ائتلاف شود. آثار علمی و پربار مارکس مانند سرمایه، گروندریسه و دستنوشتهها بهمراتب بهتر میتوانند ویژگی تفکر مارکس را مشخص کنند تا هجدهم برومر و مانیفست کمونیست. در ستایش از مخالفان مارکس مانند لاسال نیز حد افراط پیموده شده است.
با این حال خودِ نویسنده نیز دست به تعریف طبقۀ متوسط بهصورت ایجابی نمیزند. او از پیروزی تاریخ بر فلسفۀ تاریخ سخن میگوید. اما باید این جمله را بدین صورت تصحیح کرد: پیروزی بخشهایی از تاریخ بر نظریاتی از فلسفۀ تاریخ. آیا این طبقۀ متوسطِ خیرخواهی که نویسنده از آن سخن میراند، در شکلگیری سیاستهای نئولیبرال و فردگرایانۀ افراطی نقش نداشته است؟ بر اساس کدام مرز میتوان بین منافع آن و منافع طبقۀ بالا تمایز قائل شد؟ دولتهای غیررفاهی، دارای کنشگری طبقاتی طبقۀ متوسط بهنفع خود نبودند؟ و پرسشهایی از این دست.
در نهایت باید گفت نه طبقه، نه متوسط فتح بابی برای بررسی مفهوم طبقۀ متوسط در اندیشه چپ بوده و نیاز است آثار کاملتری در این خصوص نگاشته شود.